تبليغاتX
توقف ممنوع

توقف ممنوع

ادبیات

براي جواب هايم دنبال سوال ميگردم

آمدم امتحان پس دهم

هرچه دادم بس نبود     هرچه دادند پس ميدهم به جز اين...

زمين مادري بود كه     به جاي شير دادن دوشيد

پوشيد لباس بره

 زن شد و جوشيد

داد تا بدهكار شوم

تا سكه ي يك پولم كند

بايد بكشم بيرون  از خودم    توي صورتش

چكي كه برگشت خواهد خورد

از حسابي كه پاك است       چه باك !!!

من خرم از كره گي دم نداشت كه در اين نيم كره بود و در نيم كرات ديگر ميچرييييد

آفتاب را كه تاب روزم نداشت

به شب تاب ميداد

و تاب ميخورد تخت در خواب

وسط آفتابي كه  نفتش تمام شد

و تا پاي ماه كه از زير ملافه ي ابريش زده بيرون

فكر فردا ميكرد

و ديروز را تمام نكرده     تا ميكرد

لاي تقويمي كه روزهايش گوز شد

از خياباني كه عابر ندارد چه فرق ميكند خلاف بروي

چه فرق مي كند كدام راه      وقتي همه يكطرفه به قاضي ميرسد

سرم مثل چهار راهي ست كه چراغش گير كرده

همه چيز را در گير كرده

و هي بوق بوق بوووووووووووووووق

هي يابو      از كي فاميل شده اي ؟

اين را كسي گفت كه واقع گرا بود

من كه نبودم قرمز شدم

هنوز منتظر چراغم كه سبز    نشد چيزي جز علف

مثل خياباني شده ام كه بن بست است

هر كه پيش ميرود به در بسته ميخورد

ميخورد و ليواني آب روش و ميرود

كليد گم نكرده ام كه اينگونه قفل كرده ام

قفل كرده ام كه چيزي گم كرده باشم

و بچرخم دنبال چيزي تا بيكار نباشم

هي     ريدم  اما پيدا نشد كليدي كه قفلم را باز كند

و زن هم نكرد تمامم تا دستي در اين راز كند

معتادم به خودم

هر چه ميكشم تمام نميشوم

از خودم بالا مي آورم

مثل كوچه اي كه از دو سو بن بست است

راست رفتم راست نبود

چپ رفتم چپ شدم

از ديوار خودم بالا ميروم  سر بالا ميروم  لا لا ميروم

انسان تف سربالايي ست كه پايين مي افتد

بعد زمين آنقدر ميچرخد تا دوباره بالا برود

برود كه برنگردد      به جهنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 21:18  توسط محمد غلامی پور  | 

اين روزها حرف زيادي ندارم و مثل هر موسم امتحان ديگري ، كلافه ام.كلافه خودم و بهانه هايي كه براي درس ها نمره نمي شوند.پس ميگذارم شعر حرفش را بزند.

          ((دايره ))


حول يك دايره در حركت ام!  

خودم                    مركز خودم

هر چه جلو مي روم به عقب نزديك تر مي شوم

و گذشته  از آينده اي كه گذشته است

نمي گذرند تمام آينده هايي كه ندارند آينده اي  در من

اما

گذشته ام     با فردايي كه ديروز بود

مثل پدر    كه شهيد رفت و جبهه شد

خلق نه!     همين توده ي دفن شده زير خاك

هنوز خاكي همان كوجه ام

كه با مشتي خاك   دهانش را پر كردند و  آسفالت شد

سرازير خيابان شد

ترافيك تهران شد

همه پياده شدند    و سالهاست كه در راه خانه اند

مثل من كه هر چه دير مي شوم     دور نمي شوم

و روشن است گذشته هاي تاريكي در من          دور نشد

تنها روزنامه ها كه تعطيل شد

ديگر بادبادك هيچ كودكي ، خبر تازه اي نداشت براي آسمان

و جز برگ هاي زرد

خبري آويزان نشد از درخت

و چه سر نخ ها كه دستش از صفحه ي حوادث كوتاه شد

اتاق شد

اتاق    جزيره اي كه پدر به نامم زد

تا دور از دنيا اطراق كنم

و اتفاقاتي را كه سيب نمي شوند     ببينم سير

و تا پياز ماجرا

                رنده

                      كنم

              براي

قايقي كه هر شب كنج اتاقم به دور دست ها مي برد مرا

به خوابي كه  بايد خوابش را ديد

به دنيايي ساده    آنقدر كه  نشود فهميد

مثل املاي كلاس اول براي پنجمي ها

مثل بوي پخت نان     وسط آپارتمان

مثل سر كشيدن خليج هميشه مست     از كل نفت

مثل ماشين هايي كه تا ديروز جفتك مي انداختند و امروز گاز مي گيرند

به دنيايي ساده    ساده تر از دنيايي كه نمي شود فهميد

مثل دوستت دارم

مثل دوستم داري

خنده دار است             نه؟؟؟

حول يك دايره در حركتم...

+ نوشته شده در  جمعه 1 بهمن1389ساعت 2:1  توسط محمد غلامی پور  | 

شب ام !      از نیمه ام گذشته ام

سیاهم        هیچ رنگی نمیگیرم به خودم

ماهم را بلعیده ام     با مرداب های ابری ام

ستاره هایم     

مثل دندانهای لقم !    کون لقم!!!

خط خطی ام              مثل دفتر مشق های کودکی ام

و یک سیلی سرخ  همیشه بر گونه ام

بازیگرم      همیشه با چیزی در حال بازی ام

گاهی نقش اولم        گاهی سیاهی لشگر

نقاش تر از ونگوگم

هر بار از چیزی می کشم      و سیگار را همیشه به جای خجالت

و می کشم  از خودم

پرتره های هر چه تلخ درون آینه

شب ام      به هر راهي ميروم به صبح نميرسم

در بست ام       تنها مسافرم خودم هستم

بوي كراك مي دهد  دهان آسمانم

و روز خميازه ايست   طولاني در تكرار من

آه از جنس خوبم !

خودكفايي ملي

مصرف كننده ام  تا  مصرف نشوم

گاهي يك بار مصر فم         گاهي بي مصرف!

در كلاس اول  جنس خوب را ياد گرفتم

در كلا دوم   رفيق اعلا را سياه تر از ذغال

كلاس سوم تزريق شدم           در مذهب !   لامذهبم

كلاس چهارم       تزريقي شدم

كلاس پنجم     تزرررررررررررررررررريق

كلاس چندمم      كله پا شدم   

چرخيدم دنبال خودم   توي شناسنامه ام  كه صادر شد براي واردات

كه وادارم كردند به اين خاك

كه پس نداد  هرچه از من -نم-

وطن ام          نامادري ام بود           كه مادري نكرد در حقم

حقم ؟

نامادري ام بود               كه پشت درم

پدرم؟     كرد  هرچه مي توانست

و هي وارد كرد برااااااااااادر

و هي خارج شد خوااااااااهر

ناخلف ام

كپي برابر اصلم!         سند نيستم

بوي كراك مي دهد دهان آسمانم

سرنگم را مي خواهم

تا روز را در خميازه اش دفن كنم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 22:16  توسط محمد غلامی پور  | 

عنوان شعري از محمد رمضاني يكي از دوستاني كه من شعراش رو خيلي مي پسندم .اين شعر رو به عنوان شروع وبلاگ نويسيش داشته باشيد و منتظر باشيد هر بار با يك شعر خوب بر خورد كنيد.اين هم لينك وبلاگ در زير:

http://ramz_aani.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 23:55  توسط محمد غلامی پور  | 

جنگ دارم

هميشه داشته ام  در جيب هايم

از  دو انگشت سر هم    تا   تفنگ ترقه اي

از چاقوي پنج دنده    تا   گل كوچيك

از دختر همسايه     تا    مزاحم تلفني

از كشور همسايه   تا   قبر پدرم

من يك دشمن خوني ام

يك نسبت خوني دارم با جنگ

قسم خورده ام       مثل چه !

چرايش را نمي دانم

خون در خوني ام

چشمهايم هميشه خوني ست     مثل بازي هاي آلمان و انگليس

11 سپتامبر منم

هيروشيما  هست يك لحظه ام

ثانيه هايم انتحاري مي ريزند

جار مي زنم جار

كشور همسايه كيلويي چند

جنگ دارم ارزان تر از همه جا

براي زميني كه حوصله اش سر رفت

بس كه چرخيد دور خودش

پايم را در كفش بزرگ تر مي كنم

مي توانم ؛   مي كنم

جهاني مي كنم      جنگ    دارم    آي   جنگ

نه ديگر تخم ‍‍ژاپني  كفاف اين بيكاري را مي دهد

نه سبوشكاي روسي

حالا اين شاش كف كرده است  و اين آلت آنقدر راست

كه تا كرات ديگر هم مي رود

جنگ دارم         هميشه هم داشته ام

از توپ پلاستيكي    تا     شلوار لي

از چاقوي ضامن دار    تا    عرق سگي

از خليج فارس     تا     قبر پدرم

از قبر پدرم     تا    گور پدر  دنيا

+ نوشته شده در  شنبه 24 مهر1389ساعت 0:19  توسط محمد غلامی پور  | 

                          (چمخاله)

از جمعه ها

تنها عصرهاي پنج شنبه را  به خاطر دارم

وقتي كه    كتاب ها و دفتر  شوت مي شدند

و روز

از چشمهاي تو تا پشه بند كش مي آمد

من چمخاله مي شدم   

و خاله تو بودي

طبخ غذا با تو مي شد       و ماهي نگيري از من

و هميشه از آمار كيسه عموهايم يك عدد ماهي كم بود

تنها پنج شنبه ها را به ياد دارم

آفتاب دم كرده بر اجاق ظهر

رقص گلهاي پيراهنت در شيطنت پنكه

آرزويم را

كه خواب خرگوشي اهل خانه كاش خرسي بود

و گاهي عينك جادويي عمو حسن را

خيره به چيزهايي كه كسي نمي ديد

سيگار وينستون بابا و ليوانهايي كه    هميشه نيمه خالي ش سهم من بود

من چمخاله مي شدم در آب تني

و آب شرم مي كرد در تنم

و زانوهاي تو كه هميشه بلندتر از آّ ب بود

رقص زنبور ها گرد سرت

بي قراري گلهاي پيراهنت

چمخاله مي شدم در آب تني ،پل مي شدم،زبان باز-بسته ي خزر مي شدم   در ليسيدن پاي ساحل

چه خوب به ياد دارم

مرگ مي شدم هزار بار زنده

زير ماسه هاي داغي كه دست هاي تو دفن ام كرد

و زندگي دوباره از خنده هاي تو آغاز...

حالا از آن جمعه ها

تنها همين تكه ي كپك زده آسمان است

همين يرقان آفتاب آويزان

همين دريايي كه روز به روز موج بر مي دارد چهره اش

همين چمخاله پي در پي خالي شده از ليوان

و تنها عكس هايي كه هر چه در چمخاله مي گيرم

سياه و سفيد چاپ مي شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 4:10  توسط محمد غلامی پور  | 

(نسل من )




لبخند ، ديوانه ايست كه در من مي گريد
سيگار ديوانه ايست كه در من آه مي كشد
سكوت ديوانه ايست كه در من حرف مي زند
تنهايي حاصل جمع تن هاييست منهاي من
جنگ تن به تن
تن ام پر از ديوانه هاييست كه تن مي دهند به من
از آغاز به پايان مي رسد
پاياني كه آغاز است
همين ثانيه هاي چك چك چك بر مغز ساعت
همين لحظات غلاف در توپ پر
انفجار در نطفه
همين در همين لحظه در همين...
من كف گير نسل ته ديگ خورده ام
ته ديگ خورده ام
كه هميشه باراني ست حوالي ام
حالي به حاليم
از جايي مي آيم كه به هر جا بروم !
هرجايي مي روم
مهر لاشي خورده است پيشاني ام
مدرك هم دركم نكرد مثل مادرم
و سهمم
از خودم هم سهمي نبرده ام
از آسمانم كه هيچ...
انسانم ؟
2 پا هستم
2 پا هستم كه راه را روبراه ميكنم براي فرار
به ژ‍‍كوند آويزان فكر ميكنم
قريب بر 5 قرن است كه مي خندد بر ديوار
اما برادرانم
آه از خنده ي برادرانم در گور عميق سكوت
و گريه ي خواهرانم ...
من صداي سان سكوت در خيابانم
اشك – جاروي اين راهم براي دوستانم
كه مثل پاكت هاي سيگار دود شدند
و به گورهاي دسته جمعي آسمان رفتند
دريا گرفته است دلم
شور مي زند
موج بر مي دارد سرم
فكرها درون سرم دريا زده مي شوند
دلم مي خواهد افق شوم
افقي شوم
آنجا كه ابرها سر بر دوش دريا مي گذارند
دايي ام ، افقي زندگي كرد و عمودي مرد
من عمود مي كنم و افقي مي شوم
دايره وارم
بر مركز خودم ميگردم
ماه پشت ابر مانده ام
پسته ي بسته ي پوك نسل خودم
خودم ؟
مرگم
مرگ كه تكرار پاهاي من است
پيوسته پي در پي از پي هم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 17:32  توسط محمد غلامی پور  | 

چون امشب یه نمه دلم گرفته بزار اینجا رو پر کنم.مدتهاست چیزی ننوشتم و احتمالا دیگه چیزی نمی نویسم پس بزار اینجا رو پر کنم.آسمون داره میباره .امشب مثل اون شبهای بارونی شمال که همیشه دوست داشتم پس بزار اینجا رو پر کنم.می دونم حوصله حرفهای زده و نزده من رو نداری اما بزار اینجا رو پر کنم.اینجا ته خط ته ته ته هر چی بود گذشت و هر چی پیش آمد خوش آمد پس بزار...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 4:35  توسط محمد غلامی پور  | 

تراﮊدی شخصی:
■ - 1
 من که موهای مادرم را با با آدامس از روی فرش جمع می کردم
جمعن توی شب شعرها چه می کردم؟
تنه ی دخترانه خیلی می خوردم ولی هنوز
دنبال پستان مادرم می گردم
تاکید می کنم  مادرم
خودش اتاقی در تنهایی ست
توی چشم من زل می زد و می گریست
محمد ایست ! این تراﮊدی شخصی ست !
■ - 2
[رستم یقه ی پالتو اش را بالا زد  سیگار برگش را گیراند و زمزمه کرد]
بودن یا نبودن
سهراب مسئله این است نه کرکسی که در قفس نیست !قفس چیست؟در آزادی نیست ؟خود آزادی قفس نیست؟
مسئله باز کردن در کمپودی ست که نیست!
مسئله تراﮊدی املتی ست  آنهم نجنبی نیست !
تراﮊدی سر به نیست کردن ما مسئله نیست؟
مسخره نیست؟
■ - 3
به مادرم گفتم
دختری که سیگار را می دزدید از لبم      لب دریای بابلسر           لب به دیگران می داد
چرا که من شخصن تشنگی آهو بودم و
او جمعن اشک دریاچه ای که ناگهانی تمساح داشت
■ - 4
در کل حافظه ی نافذ حافظ نمی گنجید
مرغ همسایه آنقدر غاز باشد
که تلفنی برای طبقه ی بالا پیتزا بیاورند و
ما بعد لقمه ای املت با دیالوگ معروف هملت بخوابیم
در طبقات پایین.
■ - 5
به موهای سپید شعر سفیدم گفتم:
من ما درزادی خسته ام و با خود عهد بسته ام
تا موهای مادرم را با آدامس از روی زمین جمع کنم
در عین حالی که  با بررسی همه ی جوانب
به تراﮊدی سر به نیست کردن همفکرانم فکر می کنم

                                                                        شعر از  محمد رمزانی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 6:9  توسط محمد غلامی پور  | 

این درد درد دارد

این من درد دارد

من بی درد هم درد دارد

درد بی درد...

□ □ □

روزها در گلویم گیر می دهد

چاقو می کشد نفسم می برد

تاریخ مصرف هوا تمام شد حالا به مرگ زندگی ببخش

مثل گلی سرخ در دستهای یک کور

حس می کنم امید را

مثل دروغی که تکرار می شود

       هی تکرار

              تکرار

                  تکرارخودم را باور می کنم

زندگی ایستگاهی ست که قطارش ترمز بریده

پدرم شناسنامه ام را کثیف کرد          که مرا از خودش بکشد بیرون

زن ام روزی به شناسنامه ام گه می زند      تا مرا از خودم بکشد بیرون

و در این کش مکش شکل می گیرد شخصیتی که شخصیت ندارد

جهان حاصل انسان بی پدر-مادری بود     که آدم بود

حالا من که آدم نیستم شخصیت را بچسبانم گوشه ی پیراهنم    برای چه؟

به کجای دنیا بر می خورد      از بالای برج آزادی بشاشم زیر

به کجای دنیا اگر

یک لنگه کفشم سیاه باشد         و دیگری به سیاهی رود؟

من ؟ یعنی خودم

یعنی گور پدر گالیله              وقتی زمین یک قدم جلوتر از خودش را نمی بیند

یعنی دکارت شعععر گفت      من می اندیشم         کجا هستم؟مرا ندیده اید؟

79 هزار تومان از 79 هزار کلمه ی عاشقانه که در مخت فرو نرفت تا صدای زنی دیگر آشنا

"ارتباط با مشترک مورد نظر مشروع نمی باشد"

با نخی که کشیده ام     رفته بودم تو نخ خودم

سر پریدن که ندارم        گیر کرده ام

پوست و گوشت و استخوانت ازان من نبود

ورنه این اخلاق سگی هار نمی شد.

□ □ □

از همیشه ساده تر

فقط همین  همیشه  یک روسری

همین همیشه یک نگاه -بی گاه-      که از خود بی تو شوم

همین همیشه از پا - درآمده - به راه

مرده سر پا

این درد درد دارد         درد نمی خواهد

تخت به خواب رفت قبل از بغل

ذهنم مثل تیمارستانی آرام- بخش - شد

زد به چاک            چاک خورد روی یک چاک         که مثل یک بمب ساعتی همیشه عجله داشت

حالا تا چشم کار می کند خواب است

پای خواب رفته ی زمین

پای خواب رفته ی خوابی که پدرت برایت دیده بود

" به جهنم خوش آمدی پسر "

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 3:41  توسط محمد غلامی پور  |